زندگی نامه علامه صادقی تهرانی
حاج شيخ محمد صادقي تهراني اول فروردين سال 1305(ه .ش) در تهران متولد شد.
پدر بزرگوارشان مرحوم حاج شيخ رضا لسان المحققين يکي از روحانيون جليل القدر بودند. ايشان در سن سيزده سالگي تحصيلا ت خود را به پايان رسانده و سپس به حلقات دروس عرفاني، اخلا قي و تفسيري مرحوم آيت الله العظمي ميرزا محمدعلي شاهآبادي استاد بزرگ مرحوم امام خميني (ره) پيوستند. سپس در سال 1330 عازم قم شده طي سه سال، درس سطح را به پايان رساندند. ايشان در حوزه علميه قم در دروس حضرات آيات مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، علا مه طباطبايي، ميرزا مهدي آشتياني و ميرزا احمد آشتياني شرکت فرموده و بهره گرفتند.
بعد از ده سال اقامت در قم به تهران مراجعه کرده و با مرحوم آيت الله العظمي سيدابوالقاسم کاشاني در قيام نفت و با مرحوم آيت العظمي حاج سيد احمد خوانساري و مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ محمدتقي آملي از نظر استمرار مراحل فقهي مرتبط بودند.
در سال 1341 (ه. ش) در اثر مبارزات شديد بر ضد رژيم طاغوت خصوصا به جهت سخنراني در سالگرد ارتحال مرحوم آيت الله العظمي بروجردي در مسجد اعظم قم که براي نخستين بار افشاگري هايي عليه شاه را در برداشت از سوي ساواک مورد تعقيب قرار گرفته و محکوم به اعدا م شدند، به اين جهت ايران را مخفيانه به قصد حج ترک نموده و در مکه و مدينه با سخنراني ها و اعلا ميه هايي به زبان فارسي و عربي عليه طاغوت به فعاليت پرداختند.
اين اقدامات موجب دستگيري ايشان در مکه مکرمه شد و تحت الحفظ به عراق تبعيد شدند. ايشان در نجف اشرف مدت ده سال به تدريس و تاليف و تفسير قرآن، فقه و اخلا ق پرداختند. بعد از اخراج ايرانيان از نجف اشرف و کل شهرهاي عراق به بيروت مهاجرت نموده و جريان دو نهضت قرآني و سياسي را به مدت پنج سال در لبنان ادامه دادند و سپس با شدت گرفتن جنگ داخلي لبنان به حجاز مهاجرت کرده و دو سال متمادي از طريق تماسهاي مکرر با شخصيت هاي علمي سراسر جهان بر مبناي ارزشها و معارف قرآني فعاليت هاي پيگير و دامنه داري را براي رشد تفکر انقلا بي و قرآني در ميان مسلمانان انجام دادند که براي دومين بار ايشان توسط حکام سعودي دستگير و به لبنان تبعيد شدند.
ايشان براي ديدار امام خميني به پاريس رفتند و چند روز پس از بازگشت امام (ره) به ايران، براي تقويت پايه هاي نظام اسلا مي به ايران مراجعت نموده و تا پايان عمر با برکت خود بر مبناي معارف قرآن، دروس و تاليفات و خطابات خود را ادامه دادند و سرانجام در اول فروردين ماه سال 1390 پس از 85 سال عمر با برکت خود دعوت حق را لبيک گفتند لذا به مناسبت چهلمين روز درگذشت اين عالم مجاهد مختصري از زندگينامه نامبرده که بنابه درخواست بنياد تاريخ انقلا ب اسلا مي توسط ايشان به رشته تحرير درآمده از نظرتان مي گذرد:
" بسم الله الرحمن الرحيم
تا سن سيزده سالگي که پدرم در قيد حيات بود سيکل دوم دبيرستان را به پايان رساندم. سپس به حلقات دروس عرفاني، اخلاقي و تفسيري مرحوم آيت الله ميرزا محمدعلي شاه آبادي استاد بزرگ مرحوم امام خميني پيوستم و در ضمن يک سالي هم به دروس مقدماتي (ادبيات عرب) پرداختم، سپس در سال 1320 عازم قم شده، طي سه سال دروس سطح را پايان دادم.
در سال 1323، مرحوم آيت الله بروجردي به قم آمدند. در دروس ايشان شرکتي فعال داشتم، به گونه اي که در مسائل فقهي، خود اتخاذ راي مي کردم. طبعا از دروس فقه، فلسفه، عرفان و ساير علوم اسلامي اساتيدي ديگر بهره مند مي شدم. ولي محور اصلي تحول فکري ام، همان جنبش آغازين علمي نزد مرحوم آيت الله آقاي شاه آبادي بود که حرکت قرآني مرا از آغاز کرده و تاکنون استمرار داد و تمامي تحصيلات حوزوي ام و تمامي مولفاتم تحت الشعاع آن بود و هست; پس از آن مرحوم آيت الله علامه طباطبائي نقشي عظيم در استمرار درجات تفسيري، عرفاني، فلسفي و اخلاقي ام داشت.
در دروس اين دو بزرگوار هفت سال شرکت کردم، و در سفرهاي بسياري که از قم به تهران داشتم از دروس فلسفي مرحوم آيت الله ميرزامهدي آشتياني و ميرزا احمد آشتياني بهره وافري مي بردم اگرچه استفاده هاي علمي از مرحوم آقاي شاه آبادي، نقش نخستين محوري داشت.
پس از ده سال توقف مستمر در قم، به تهران مراجعت کرده و در دو بعد علمي و سياسي به فعاليت شديد پرداختم، با مرحوم آيت الله سيدابوالقاسم کاشاني در قيام نفت و عليه شاه، و با مرحوم آيت الله حاج سيداحمد خوانساري و مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدتقي آملي از نظر استمرار مراحل فقهي ارتباط داشتم، و همچنين در طي مدت اقامت ده ساله در تهران، در دانشکده معقول و منقول (معارف اسلامي) بدون شرط حضور در کلاس درس و تنها با شرکت در امتحانات، چهار ليسانس حقوق، علوم تربيتي، فلسفه و فقه; و سپس دکتراي عالي معارف اسلامي را دريافت داشتم. همان جا سه سال به تدريس حکمت (فلسفه اسلامي) برمبناي قرآن و سنت از روي متن کتاب "آفريدگار و آفريده" پرداختم، جلساتي هم بر دو محور علمي و سياسي عليه حکومت شاهنشاهي در هفت نقطه تهران داشتم که بيشتر قشر دانشجو در آن جلسات شرکت مي کردند. منبر هم مي رفتم که آن هم، داراي نوآوري هاي علمي و سياسي بود، و کلا مورد تعقيب و تهديد و تحديد دستگاه ستمشاهي بودم.
در سال 1341 ه . ش در اثر مبارزات شديد بر ضد رژيم طاغوتي، خصوصا به جهت سخنراني در سالگرد ارتحال مرحوم آيت الله بروجردي در مسجد اعظم قم که براي نخستين بار افشاگري هايي عليه شاه را در برداشت، از سوي ساواک محکوم به اعدام شدم و ايران را مخفيانه به قصد حج ترک نمودم، در مکه و مدينه با سخنراني ها و اعلاميه هايي به زبان فارسي و عربي عليه طاغوت، بين عمره و حج دستگير شدم، حج را در حصار ماموران دولتي انجام دادم، ولي بر اثر استدلالات قاطع اينجانب در برابر حکومت سعودي و اجتماع بزرگ و تحصن علماي عراقين در مسجدالحرام، آزاد شده و تحت الحفظ به عراق رفتم، نهضت علمي قرآني و سياسي را در نجف اشرف - به مدت ده سال- با تدريس تفسير، فقه، اخلاق، سخنراني و تاليف ادامه دادم.
درضمن برحسب درخواست دولت ايران، حکومت عراق تصميم گرفت مرا به ساواک ايران تحويل دهد، ولي در اثر مخفي شدن در بيت مرحوم آيت الله خويي، با فعاليت هاي ايشان، توطئه آنان خنثي شد.
با آغاز اخراج ايرانيان از نجف اشرف و کل شهرهاي عراق، به بيروت هجرت کردم، جريان دو نهضت قرآني و سياسي به مدت پنج سال در لبنان ادامه داشت.
با تشکيل نماز جمعه در سراسر لبنان، سخنراني هايي بر محور قرآن در جلسات مذهبي، که نهضت سياسي ضد شاه را هم براي تشکيل حکومت اسلامي دربر داشت، و نيز با تاليفاتي نوين، زمينه اي مناسب براي گفت وگو با علماي اديان ديگر براي اثبات حقانيت اسلام قرآني ايجاد شد. به گونه اي که در مناطق مختلف لبنان، ضمن گفتمان قرآني با علماي شيعي، به مباحثه و مناظره با علماي سني، مسيحي، يهودي، و درزي پرداخته و با ملحدين و مشرکين هم بحث مي نمودم و آنان يا سکوت مي کردند و يا محکوم استدلالات قرآني مي شدند.
با شدت گرفتن جنگ داخلي لبنان، آن جا را به قصد حجاز ترک نمودم، دو سال متمادي در مکه مکرمه با تماسي مستمر با شخصيت هاي علمي و سياسي اسلامي سراسر جهان، بر مبناي دو نهضت قرآني و سياسي، فعاليت هاي پيگير و دامنه داري براي رشد تفکر انقلاب قرآني در ميان مسلمانان انجام شد.
در آنجا نيز اضافه بر مناظره هايي قرآني با علماي وهابي، و عدم محکوميت اينجانب در هيچ يک از مناظرات، حدود يک صد خانوار سني را در مرکز حکومت آل سعود (مکه مکرمه)، تنها با ادله قرآني و گاه با استناد به يک آيه از قرآن (آيه مبارکه 32 از سوره فاطر) به مذهب اهل البيت (عليهم السلام) راهنمايي نمودم و بحمدالله تعالي همگي آنان شيعه شدند.
براي دومين بار به فاصله هفده سال، دستگير شدم و پس از آزادي به لبنان بازگشتم. در هر دو مرحله بازداشت در مکه مکرمه زنداني شدم به ويژه در دومين زندان، ابتدا در مدينه، سپس مکه و در پايان در "سجن الترحيل" جده بودم، در دستگيري نخست در کلانتري حرم و سپس در "شرطهالعاصمه" که شهرباني مکه است در بازداشت بودم، در زندان دوم بود که شنيدم مرحوم امام خميني به پاريس هجرت نموده اند.
پس از گذشت دو هفته از زندان دوم به بيروت بازگشته و از آنجا براي ديدار امام و قرار جريان انقلاب به پاريس رفتم. در اقامت ده روزه پاريس و شرکت شبانه روزي در جلسات مرحوم امام، در چندين دانشگاه سخنراني هاي ممتدي بر هر دو مبناي قرآني و سياسي داشتم. پس از بازگشت به بيروت به فاصله چندين روز از بازگشت امام به ايران، پس از هفده سال هجرت - که در طي آن چهار بار غيابا توسط ساواک شاه، محکوم به اعدام شده و دائما تحت تعقيب ساواک بودم - به ايران بازگشتم، و پس از پايه ريزي جمهوري اسلامي که در حرکات بنيادينش، نقشي موثر داشتم، در قم اقامت کرده و تاکنون بر محور معارف قرآن، دروس و تاليفات و خطابات خود را ادامه مي داده ام، و به جهت مشورت هايي با مرحوم امام، و براي ريشه دار کردن نهضت و انقلاب قرآني، در کارهاي اجرائي شرکت نکردم. مگر چند روزي در آغاز انقلاب که برحسب خواسته مرحوم امام، مراجعات اصلي مردم را پاسخگو بودم و پيش از تشکيل نمازهاي جمعه بطور رسمي، اضافه بر سخنراني هايي در سراسر ايران، نماز جمعه را در مراکز استان ها و بعضي از شهرهاي ديگر، تشکيل دادم.
سرآمدش نمازجمعه اي بود که در پارک ملت مشهد مقدس در حضور حدود نيم ميليون نفر نمازگزار انجام شد، از تانک به عنوان منبر نماز جمعه و از تيربار ضدهوايي بعنوان سلاح و از لباس کفن کامل استفاده کردم. در همين نخستين نمازجمعه مشهد، مردم طوماري طولاني را تهيه کردند که صدها هزار امضا داشت و با اکثريت امضاها خواستار انتصاب رسمي اينجانب به امامت جمعه مشهد مقدس شدند، و سپس طومار را به دفتر امام ارسال کردند ولي به دست ايشان نرسيد. نمازجمعه مستمري هم در مسجد مقدس جمکران، و در ضمن در دانشگاه صنعتي شريف، و چند جمعه هم در مسجد دانشگاه تهران اقامه کردم، سپس مرحوم امام مرحوم حجت الاسلام و المسلمين آقاي طالقاني را به عنوان امام جمعه تهران مقرر نمودند.
با ترک نمازجمعه در قم به علت اذيت هاي فراوان عده اي از متحجرين حوزوي و تهمت هاي کذب ديگران تمام اوقاتم صرف تدريس و تاليف شد، که 25 جلد از تفسير سي جلدي "الفرقان" را به مدت ده سال در قم، ضمن دو تدريس عربي و فارسي تاليف کردم.
به ياد دارم که مرحوم آيت الله علا مه طباطبايي به من فرمودند تا اين تفسير پايان نيافته کتاب ديگري ننويسم و چنان هم شد، بالاخره در رشته هاي تفسيري، فلسفي، فقهي و... بيش از 113 اثر تحقيقي قرآني که بسياري از آنها به چاپ رسيده يا زيراکس شده و کتاب هايي هم که فعلا خطي است تاليف نمودم.
برخي از بزرگان علماي اسلام در عصر حاضر نکاتي را پيرامون تاليفات اينجانب متذکر شده اند، من جمله مرحوم آيت الله حکيم مي فرمودند: شما در عين حرکات زياد انقلابي، کتاب هايي تاليف نموده ايد که در مدتي کم از تمامي مولفين با سابقه نجف از نظر تعداد و محتوي سبقت گرفته، و نيز مرحوم امام و مرحوم آقاي خوئي درباره کتاب "المقارنات" در نجف فرمودند: بهترين کتابي است که عليه يهود و نصاري نوشته شده، و بالاخره بر حسب تصديق مولفاتي گوناگون، درجه عالي اجتهاد اينجانب در تمامي علوم اسلامي مورد تاييد مراجعي عظيم الشان بوده است. جز آنکه با گذشت مراحل تحقيقاتي تفسيري، و برمبناي آنها، نظرات فقهي، اصولي، فلسفي، عقيدتي، عرفاني و سياسي اينجانب اختلافات زيادي با ساير علما دارد.
در تفسير کمتر آيه اي است که نکته اي مغفول و يا خطايي مشهود نسبت به آن آيه مبارکه را در ميان تفاسير شيعه و سني متذکر نشده باشيم، و در فقه با بسياري از نظرات مشهور علماي شيعي و سني و احيانا با تعدادي از نظرات هر دو فرقه اختلاف داريم، که بيش از پانصد فتوي برمبناي قرآن و سنت و مخالف با نظرات مشهور را در "تبصره الفقها»" آورده ايم; و مبناي اين اختلاف وسيع در کل علوم اسلامي، آزاد انديشي و تدبر بدون پيش فرض در قرآن مبين است، حال آنکه اگر علماي اسلام قرآن را درست بررسي کنند درصد اختلافاتشان با هم بسيار کم مي گردد گرچه اين گونه فتاواي آنان برخلاف اجماع و رواياتي هم باشد.
ارکان اوليه فلسفه مرسوم حوزوي را مانند قدمت زماني جهان و حدوث ذاتي آن، سنخيت خدا و آفريدگان بر مبناي ضرورت سنخيت علت و معلول، قاعده "الواحد لا يصدر منه الا الواحد" و... را برخلاف برداشت هاي درست عقلي و قرآني دانسته و طبعا بسياري از نظرات فلسفي را قبول ندارم. در منطق بشري اضافه بر اعتراضاتي چند، تعداد شصت و شش تضاد- طبق حساب ابجدي "الله"- ميان نظرات منطقيان موجود است که در حاشيه تفسير "الفرقان" در سوره اعراف (جلد دهم، صفحات 37 تا 48) يادداشت کرده ام.
و بالاخره در علم اصول، بحث و تحقيق در مباحث الفاظ را نادرست مي دانم - چنانکه هيچ يک از علماي علوم تجربي نيز در بديهيات لفظي بحث نمي کنند - و اصول عملي هم از نصوص کتاب و سنت پيداست و در کتاب "اصول الاستنباط" پيرامون آن مباحثي را ارائه کرده ايم.
اختلاف ما با اکثر علما در مسائل فقهي از ساير علوم بيشتر است، و تمامي اينها مبناي قرآني دارد، در تفسير سي جلدي "الفرقان" در همه اين موارد به تفصيل سخن رفته است و از نظر فقهي نيز علاوه بر تفسير، در کتاب هاي "تبصرهالفقها»"، "اصول الاستنباط"، "تبصرهالوسيله"، "علي شاطي » الجمعه" و... به زبان عربي، و نيز در "رساله توضيح المسائل نوين"، "فقه گويا"، "اسرار، مناسک و ادله حج"، "مفت خواران" و... مباحث مهم فقهي قرآني را مطرح کرده ايم. تمامي اين اختلافات برمبناي اصالت دلالت قرآني است که آن را "ظني الدلاله" تلقي کرده اند! با آن که در فصاحت و بلاغت، در بالاترين اوج است.
اين خادم کوچک قرآن، تمامي علوم حوزوي منتسب به اسلام را - که نزد بزرگ ترين علماي نيم قرن اخير دريافته ام- از آغاز در حاشيه قرآن قرارداده و رفته رفته به اختلاف وسيع اين علوم با قرآن پي برده ام، "و بسيار شده که با علماي بزرگ گفت وگو کرده ام و حتي يک بار هم محکوم نشده ام"، و نوعا معترفند که علوم و معارف قرآني در حوزه ها چندان اصالتي ندارد و معتقدم که مهمتر از انقلاب سياسي مرحوم امام، بايستي انقلاب قرآني در همه ابعاد علمي، سياسي و... تحقق يابد.
اينجانب ادله اسلامي را ويژه قرآن و سنت دانسته، ولي عقل و اجماع را نه به عنوان دليل مستقل در مقابل قرآن بلکه تنها به عنوان کاشف از شرع قبول دارم.
يعني عقل مطلق يا سليم، در کليات مي تواند به عنوان کاشف، وسيله اي براي شناخت حکم الهي باشد. مثلا قرآن مي فرمايد: ]و لاتقل لهما اف[ سپس عقل مطلق بر اساس قياس اولويت قطعيه نتيجه مي گيرد که: "لاتضربهما" و اجماع و شهرت نيز درصورت عدم مخالفت با قرآن و عدم معارضه با اجماع يا شهرتي ديگر، مشروط به اينکه اماميه آن را نقل کرده باشند مقبول است زيرا کاشف از سنت محسوب مي شود.
درنهايت محور اصلي در همه عرصه هاي ديني "قرآن" است، زيرا خداي متعال مي فرمايد: ]و اتل ما اوحي اليک من کتاب ربک لا مبدل لکلماته و لن تجد من دونه ملتحدا[ : "و بخوان، و پيروي کن آن چه را از کتاب پروردگارت: (قرآن) به سويت وحي شده، هرگز هيچ تبديل کننده اي براي آن نيست و هرگز به جز قرآن پناهگاهي (رسالتي و وحياني) نتواني يافت" (کهف27/).
بنابرين آيه مبارکه، مسلمانان نيز به پيروي از وحي الهي به پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله هيچ مرجع و پناهگاهي به جز قرآن نخواهند داشت. پس هر حديثي چه متواتر و يا غير متواتر در صورت مخالفت با نص و يا ظاهر مستقر قرآن مردود است، اما حديثي که اکثر اماميه آن را نقل کرده باشند و معارضي هم نداشته باشد و قرآن هم نفي و يا اثباتي درباره آن نداشته باشد از باب ]اطيعواالرسول و اولي الامر منکم[ پذيرفته است و چنين احاديثي هم برگرفته از حروف مقطعه و رمزي آيات قرآن است، که آيه 27 کهف، منشا همه احکام را از قرآن مي داند و بس; در نتيجه سنت، برداشتي از رموز قرآن و همان وحي قرآني در مرحله حقايق يا تاويل است لذا سنت به هيچ وجه در عرض قرآن نيست تا ناسخ آن باشد. و نص و ظاهر مستقر قرآن جز با نص و ظاهر مستقر آن نسخ نمي شود.
در ضمن دليل ظني هم از ديدگاه قرآن مطرود است که آيه ]لاتقف ما ليس لک به علم[ : "آنچه را که نسبت به آن، برايت علمي نيست پيروي مکن"، نيز هرگز ويژه اصول دين نيست، زيرا اين ممنوعيت غير علم، پس از احکامي فرعي آمده است، بنابرين ظن و گمان هرگز نقشي در احکام الهي ندارد که: ]ان الظن لايغني من الحق شيئا[; اگر هم کتاب هايي اسلامي در حوادثي از ميان رفته، علم و قدرت و رحمت الهيه در بيان حجت بالغه اش از ميان نرفته است.
نقش علم رجال هم، بيشتر در موضوعات است. زيرا جاعلان متوني از احاديث، سندهايي را هم ساخته اند و در نتيجه، احاديثي صحيح السند!! برخلاف نص يا ظاهر پايدار قرآن، به دست ما داده اند. چنان که در کتاب "غوص في البحار" حدود يکصد و هشتاد جلد کتاب حديثي شيعي و سني را برمبناي کتاب و سنت نقد کرده ايم.
البته چون عده اي از پژوهشگران قرآني اختصار گفتار اينجانب در برخي مباحث نظري را سبب ايجاد شبهه تعارض بين ادله اصولي قرآني دانسته اند، تذکر اين نکته ضروري است که اگرچه سخن مذکور صحيح است وليکن حداقل براي شخص اينجانب در عمل، مسبب نقص فتاوا در ابواب مختلف فقهي نشده است. بنابرين به جهت رفع ابهام صريحا عرض مي شود که ضرورت، اجماع، شهرت و هر روايتي که مخالف قرآن باشد مردود است اما اجماع، شهرت و هر روايتي که خلاف قرآن نباشد در صورتي که معارضي نداشته و از طريق علماي اماميه به ما رسيده باشد، طبق آيه "قل فلله الحجه البالغه" مقبول است زيرا اگر شارع مقدس با آن مخالف بود حتما حجتي رسا بر ضد آن براي مکلفان ارسال مي فرمود و در تعارض دو روايت نيز مرجحات منقول در مقبوله عمر بن حنظله مقبول است. نکات فوق الذکر، نظر قطعي اينجانب درباره نحوه بدست آوردن احکام الهي است.
و اما اگر نظراتي فقهي بين فرق اسلامي موجود است که برخلاف عقل سليم، حس، عدل و علم مي باشد، هرگز پايه قرآني ندارد، و مگر ممکن است اسلامي را که برمبناي دليل قاطع عقلي پذيرفته ايم، با خود اين مبناي نخستين مخالفتي کند؟!
مثلا درباره مناظره امام صادق(عليه السلام) با ابوحنيفه روايت جعل کرده اند که فرضا آن حضرت ضمن نهي از قياس باطل (قياس تمثيل) مبادرت به رد قياس اولويت قطعيه نموده! و مثلا به راوي فرموده باشند: اگر يک انگشت زن بريده شود ديه اش يک دهم ديه کامله مرد است (يعني صد مثقال طلا) و دو انگشت زن، دو دهمش و سه، سه دهمش، ولي ديه چهار انگشتش مساوي با ديه دو انگشت اوست!
حال آن که اولا قياس اولويت قطعيه، قياسي کاملا صحيح است و مطابق با کتاب و سنت و عقل همه عقلاست، ثانيا آيا مي توان پنداشت که چهار، از نظر حساب و ارزش از سه کمتر و با دو برابر باشد!؟ قرآن هم پس از بيان تفاوت ديه زن و مرد با آيه ]والجروح قصاص[ ديه اعضاي زنان را متناسب با ديه کامله آنان و ديه اعضاي مردان را نيز متناسب با ديه کامله آنان مقرر فرموده است.
و نيز در باب ارث زنان از شوهران، اکثر قريب به اتفاق فقهاي شيعي، زنان را از اموال غير منقوله به جز قيمت بناي خانه مسکوني محروم نموده اند، با آن که بر حسب نصوصي قرآني هرگز چنان محروميتي وجود ندارد، زيرا آيه 11 و 12 سوره نسا»، تنها وصيت و دين را از "ما ترک" مورث استثنا کرده و اين حکم را براي ميراث مرد و زن مکررا بيان فرموده است که: ]...من بعد وصيه يوصي بها او دين...[، ]...من بعد وصيه يوصين بها او دين، و لهن الربع مما ترکتم ان لم يکن لکم ولد فان کان لکم ولد فلهن الثمن مما ترکتم من بعد وصيه توصون بها او دين... من بعد وصيه يوصي بها او دين غير مضار وصيه من الله والله عليم حليم[ که مکررا تنها مورد وصيت و دين را- براي زنان همچون مردان- استثنا زده است و ديگر هيچ.
روايات اسلامي هم دراين باره گوناگون است، اکثريت فقهاي ما در اينجا تنها به رواياتي استناد کرده اند که هم برخلاف قرآن است و هم برهان موجود در آنها برخلاف کل موازين عقلي و شرعي است. مثلا در رواياتي براي محروميت فوق الذکر چنين استدلالي آورده اند: "چون زن، داخل نسب اصلي مرد نشده پس از اصل ميراث ارث نمي برد!" در حالي که عکسش نيز چنان است. يعني چون مرد هم داخل اصل نسب زن نيست پس مانند او از اصل ميراث ارث نمي برد!
و در رواياتي ديگر اين گونه آمده: "چون زن بيوه ممکن است ازدواج کند و سپس با شوهر دومش به خانه ميراثي شوهر اول برود و حق ديگران را غصب کند از عين خانه محروم است!" حال آن که مگر مرد پس از فوت همسرش، در ازدواج بعدي فعال تر از بيوه نيست؟ و در غصب هم مگر از زن نيرومندتر نيست؟ وانگهي چرا در صورتي که شوهر نکند همچنان از اين بخش ميراث محروم است. پس برمبناي دليل اين روايت، اگر زن با آن دو احتمال از قسمت هاي اصلي "ميراث" محروم باشد، مرد بايد محروميتي بيشتر داشته باشد.
و يا در قضيه "عاقله" که بر مبناي فتاوا، اگر شخصي بالغ بدون تعمد کسي را کشت، خونبهاي مقتول بر عهده عموها و دايي هاي قاتل است هر چند اينان نوجوان بي ثروت و وي مسن و ثروتمند باشد! اين فتوا هم صد در صد مخالف عقل و بر خلاف نصوص آياتي از قرآن است.
و نيز در باب قصر نماز و افطار روزه، همان سفر هشت فرسنگي گذشته، مبناي فتواي مشهور است با آنکه لااقل "مسيره يوم«" ميزان است يعني مسافت يک روز مسافرت با وسايل نقليه امروزي که خيلي بيشتر از هزار کيلومتر است، وانگهي اين هم ملاک نيست، بلکه بر حسب آيه قصر: ]ان خفتم ان يفتنکم الذين کفروا[ تنها به شرط خوف بر جان و مانند آن، تنها از کيفيت نماز کاسته مي شود، که امروزه در سفر، هرگز نماز شکسته نمي شود و روزه نيز افطار نمي گردد.
و درباره فتواي مشهور لزوم طهارت از جنابت براي ورود روزه دار به صبح رمضان، با رجوع به قرآن مي بينيم که بر حسب نص قرآني هرگز چنان قيدي وجود ندارد، زيرا ]فالان باشروهن... و کلوا و اشربوا حتي يتبين لکم الخيط الابيض من الخيطالاسود من الفجر[ مباشرت با زنان را همچون خوردن و آشاميدن، تا لحظه اي پيش از طلوع فجر جايز دانسته، که ديگر وقتي براي غسل جنابت نخواهد ماند، رواياتي شيعي و روايات سني هم موافق نص آيه است و تنها چند روايت شيعي که با يکديگر تناقض هم دارند اين طهارت پيش از طلوع فجر را يا واجب و يا شرط صحت روزه مي دانند.
با بزرگان علما پيرامون علوم رايج حوزوي به ويژه فقه گفت وگوهايي داشته ام، از جمله با مرحوم آيت الله حاج سيداحمد خوانساري درباره ازدواج با زناکاري که توبه نکرده و نمي کند، فرمودند: به احتياط واجب نبايد با او ازدواج- اگر چه موقت- کرد، زيرا بدون مانع بودن زن، از شروط صحت ازدواج است، و گفته زناکار هم پذيرفته نيست، گفتم: بنابراين حرمت ازدواج با او اقوي است و نه به احتياط واجب، وانگهي ]حرم ذلک علي المومنين[ آن را تحريم کرده است و اگر هم روايات دراين باره مختلف باشند، تنها آن که با نص آيه موافق است مقبول است; فرمودند: شايد ائمه(عليهم السلام) آيه اي را درنظر داشته اند که اين حرمت را نسخ کرده، گفتم: اولا آيات ناسخ و منسوخ قرآن معلوم است، ثانيا در آيه پنجم سوره مائده که آخرين سوره نازله مي باشد، نص ]والمحصنات من المومنات و...[ پاکدامني زنان را شرط اصلي ازدواج با آنان دانسته، که يا اين آيه شرط مهمتري درباره عفاف آنان دارد، و يا لااقل دستي به ]حرم ذلک علي المومنين[ نزده است، بنابراين تا هنگامي که زني زنايش ثابت نشده حکم عفاف براي وي جاريست. در اين جا بود که ايشان طبق نص آيه تحريم، فتواي قطعي به حرمت ازدواج ناهمسان دادند.
همچنين با مرحوم آيت الله گلپايگاني دراين باره بحث شد; فرمودند: در حاشيه خطي "عروه" احتياط واجب کرده ام ولي پس از بررسي ديديم که فتواي ايشان احتياط مستحب بود. گفتم: بر مبناي نص آيه تحريم اين احتياطات هم بي جاست و طبق دو نص قرآني اين ازدواج ناهمسان حرام است.
مرحوم آيت الله خويي هم مي فرمودند: ]لاينکح[ خبر است و نه انشا» پس حرمت نيست، گفتم اگر خبر است قطعا دروغ است، زيرا هرگز مرد زناکار براي ازدواج به دنبال زن زناکار نمي رود، و زن زناکار هم در تکاپوي ازدواج با مرد زناکار نيست، پس ]لاينکح[ انشا» است به لفظ خبر، و چون ]حرم[ و ]ذلک[ مذکرند، مرجع و مشاراليه آن دو فقط "نکاح" است و نه "زنا" که لفظا مونث مجازي است و اگر هم بر فرض محال، مرجع ]ذلک[ زنا بود! مي پرسيم: آيا زنا تنها بر مومنان حرام است؟! و نه بر کافران و فاسقان؟! بنابراين ]حرم ذلک علي المومنين[ نص بر حرمت است! فرمودند: از اين ]حرم[ غفلت شده و دليل اول هم درست است.
در باب مساله مشهوره "رضاع": شيرخوارگي، نوعا فتواي اکثريت فقها بر اين است که اگر پسري از زن شما شير خورد پسر رضاعي شماست، پس اگر او ازدواج کرد، و سپس همسرش را طلاق داد يا پسر فوت کرد، ازدواج با اين زن بر شما حرام است!! در اين باره با مرحوم آيت الله خميني در نجف اشرف گفت وگويي داشتم، ايشان فتواي مشهور را مي پذيرفتند! گفتم: اولا پسر رضاعي هيچ معنايي ندارد، زيرا حرمت رضاعي فقط در چارچوب ازدواج است، و آيا ازدواج ميان پدر و پسر رضاعي هم ممکن است؟ تا پسر، حرمت رضاعي داشته باشد!! وانگهي ]و حلائل ابنائکم الذين من اصلابکم[ حرمت ازدواج را ويژه زنان پسران صلبي و اصلي دانسته، که در نتيجه چنان پسراني و "ادعيا»" (فرزندخواندگان) از اين حکم برونند، اگر هم بر فرض محال پسران رضاعي وجود داشتند، ازدواج با زنان آنان حرام نيست; ايشان پس از گفتن جملاتي کوتاه فرمودند: فتواي مشهور محترم و پذيرفته است، با آن که برخلاف آيه است و روايتي هم نيست که آن را تاييد کند! بالاخره ما مبتلا به اجماع و شهرتيم.
گفتم: ولي در کل، موافق با نص قرآن و برخلاف فتاواي ديگران، حرمت شيرخوارگي در انحصار مادران و خواهران رضاعي است.
در باب وجوب اطاعت مطلق از سنت پيامبر و سيره ائمه معصومين(عليهم السلام) به مرحوم آيت الله خويي متذکر شدم که از جهت اشاره کتاب و صراحت سنت، قطعا غسل جمعه واجب است. پس چرا در اين حکم، اجماع و شهرت فقها بر استحباب است!؟ فرمودند: ما گرفتار شهرت و اجماعيم! گفتم: اين گرفتاري، خلاف کتاب و سنت است.
در باب زکات ]الزيتون و الرمان[ که در آيه 141 سوره انعام در مورد اموال زکويه آمده، به دليل ]آتوا حقه يوم حصاده[ نيز مرحوم آيت الله خويي عرض کردم: بنابرين زکات به بيش از نه چيز تعلق مي گيرد. فرمودند: اين آيه مکي است و زکات حکمي مدني است. گفتم: از سي آيه مکي و مدني درباره زکات، شانزده آيه اش مکي است. فرمودند: اين فقه جديد است! گفتم: اين فقه قرآن است و قديمي تر از فقه شماست.
با مرحوم آيت الله ميرزامهدي آشتياني درباره آيه ]ان من شي »« الا يسبح بحمده[ گفت وگويي شد، فرمودند: اين تسبيح، تکويني است، يعني نگرش درست در وجود اشيا» ما را به وجود خداي سبحان راهنمايي مي کند، گفتم: تسبيح تکويني قابل فهم تمام مکلفان بوده و به آن امر شده است مانند: ]قل انظروا ماذا في السماوات والارض[ و همچنين در آياتي ديگر مانند: ]افلم ينظروا في ملکوت السماوات والارض[ نگرش نکردن و نينديشيدن در حقيقت وجودي آسمان ها و زمين- که ذاتا نيازمند مطلق و فقر محضند- توبيخ شده است بنابراين تسبيح در آيه ]ان من شي »« الا يسبح بحمده[ صرفا تسبيح تکويني نيست زيرا خداي متعال در ادامه آيه مي فرمايد: ]ولکن لا تفقهون تسبيحهم[ "ليکن تسبيحاتشان را درنمي يابيد" و اين پاسخ گوي شماست، چون خداي بزرگ هرگز مکلفان را به چيزي امر نمي کند که ]لاتفقهون[: نمي فهميد، پيامد آن باشد; پس با دقت در معناي آيه، اين نکته را در مي يابيم که همه اشيا»
- اعم از جمادات، نباتات و حيوانات - علاوه بر تسبيح تکويني، هر يک به زبان ويژه خود، آگاهانه و با اختيار به تسبيح خداي سبحان مشغول هستند ولي ما نحوه آن تسبيح را نمي فهميم. اين فيلسوف بزرگوار در آخر کار نظر مرا پذيرفت.
با مرحوم آيت الله حاج سيد ابوالحسن رفيعي قزويني درباره تجرد و عدم تجرد روح گفتگويي به ميان آمد، گفتم: اضافه بر ساير ادله بر انحصار تجرد به خدا، چرا فيلسوفان به آيه ]قل الروح من امر ربي[ براي تجرد روح تمسک بدين گونه جسته اند، که روح از عالم امر است، و امر هم ايجاد مجردات است!! با آنکه (امر) در لغت تنها به معني فرمان، کار و چيز است و آيه ]الاله الخلق والامر[ هم پس از خلقت و عرش آمده، که به معني آفرينش و تدبير است، پس ]الخلق[ کل آفرينش، و ]الامر[ کل کار تدبير آفريدگان است، چنانکه ]کل شي »« خلقناه بقدر[ خلق و آفرينش را مربوط به تمامي اشيا» دانسته، پس در اختصاص خلق ماديات نيست. بعد از سخناني چند فرمودند: آري آن گونه استدلال به قرآن، تعدي و تفسير به راي است، اگر اينان از پيش خود با ادله اي که قانعشان کرده به تجرد روح اعتقاد دارند چرا اين عقيده را بر قرآن تحميل مي کنند!
و بالاخره، حتي با صرف نظر از اين مباحثات و مناظرات، اگر قرآن محور اصلي علوم اسلامي باشد! بسياري از نظريات حوزوي مخدوش است. اين يک ايراد بزرگ بر علوم اسلامي! است که يا پايه قرآني ندارد و يا بر ضد قرآن است! و اشکال ديگر اين است که اگر هم احيانا در اکثر محافل حوزوي، نظري صحيح با بررسي دقيق، مطابق دليل قرآن و سنت مطرح گردد، چون برخلاف مشهور است، در کتب منتشره و يا به هنگام اعلان فتوا در رساله هاي علميه، چهره ديگري بخود مي گيرد، از جمله در بحث با مرحوم آيت الله مرعشي نجفي درباره اينکه دخانيات روزه را باطل مي کند يا نه، در جلسه اي خصوصي فرمودند: به دليل حديثي موثق، دود مبطل روزه نيست. گفتم: نخست به دليل قرآن، که فقط خوردن و آشاميدن و مباشرت را مبطل روزه مي داند و سپس به دليل روايت; - البته بر مبناي قرآن، استعمال دخانيات قطعا حرام است ولي روزه را باطل نمي کند - بعد از آن گفتم: آيا در رساله هم اينگونه مرقوم فرموده ايد؟ فرمود: به ملاحظه مردم نه، بلکه آنرا نيز در رساله از مبطلات برشمرده ام!
آنچه نوشتم اندکي از بسيار و مختصري از تلاش مستمر نگارنده براي گسترش نهضت قرآني در سطح جهان است، و البته مشروح اين خاطرات و زندگينامه مفصلا در مصاحبه اي هشتصد صفحه اي در حال تنظيم است که انشا» الله به چاپ خواهد رسيد. به انتظار روزي که معارف قرآن جهانگير شود، با قيام منتظر منتظران امام مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف).